![]() |
![]() |
|
| عــــــــروس جاودانــــــــی دریـــــــــا |
|
آخرین روز کاریه امسالم تموم شد رفت .کشو هارو ترو تمیز کردیم و کارارو تموم کردیم.آخر وقت مسئولمون به همه ی بچه ها کارت تبریک داد.رسید به من : -اینم کارت خانوم غرغرو.انشاء الله سال خوبی داشته باشین.امیدوارم سال ۸۹ شمارو تو لباس سفید عروسی ببینیم - - - - - ------------ من روزای قبل از عیدو خیلی دوس دارم.مخصوصاْ اگه بتونم صبا برم بازار ولی... امسال مامانم و شیمولی کاری کردن که از هرچی روز قبل از عیده بیزار شدم.هر روز یه جارو به هم میریختن .آشپزخونه،کمدا،اتاقا،زیر تخت،بالای کمد،انباری... حالا همه ی کارارو کردن دوتایی و فقط مونده خرید وسایل سفره که فردا من میرم میخرم.میخواستم واسه شیمولی هم عیدی بخرم اما به دلیل عمل زشت آدم فروشی تنبیهش میکنم
انشاء الله سال ۸۸ واسه همه سال خوبی باشه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/28ساعت 22:56 توسط aln00sh |
|
|
این دو هفته ام زودتر بگذره بره .
فردا باید گندم بذارم واسه سبزه ی سفره بعدش کم کم تخم مرغ رنگ کنم.هر سال این کارای اصلی میمونه واسه روز آخر ولی امسال میخوام از قبل همه چی آماده باشه . امروز اول صبح سرمون خلوت بود نشستم واسه خودم و آزی با کاغذ و خودکارای رنگی یه گلدون کوچیک سنبل و یه تنگ ماهی و یه تخم مرغ درست کردم گذاشتیم گوشه ی مانیتورامون . چقدر کار دارم ،چقدر وقتم کمه چقدر دلم میخواد برم بخوابم ،با مربای رو گاز چی کار کنم؟ کاش امشب درست نکرده بودم .حالا خدا کنه خراب نشه برم بقیه فیلم دعوت و ببینم .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/12/14ساعت 21:31 توسط aln00sh |
|
|
سلام سمی
آخه قربونت برم وقتی حرفی نیست چی بگم؟؟؟ گاهی وقتا زندگی تمام حواسش و جمع میکنه تا ببینه تو چی دوس داری تا درست همون و ازت بگیره ...! ------------------------- من و شیمولی از مدرسه برگشتیم .ظهره.مامانی خیلی ناراحته.فوری ما دو تارو میفرسته خونه زن عمو که به عمو مهران بگیم بیاد خونمون.ما با عمو مهران برمیگردیم خونه.مامانی غذامون و میذاره رو میز .همش حواسم به مامانی و عمو مهرانه.نمیدونم چی میگه که عمو مهران خیلی تعجب میکنه.بعدش مامانی میزنه زیر گریه.مامانی بهمون غذا کباب لقمه داد .ااااااه دیگه هیچوقت دلم نمیخواد این غذا رو بخورم فک میکنم یه اتفاقی میخواد بیفته. ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1387/12/09ساعت 15:42 توسط aln00sh |
|
حسرت همیشگیحرفهای ما هنوز ناتمام
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/11/28ساعت 22:15 توسط aln00sh |
|
|
خونمون خیلی بزرگه.حال و سالن با یه دکور چوبی از هم جدا میشه.آشپزخونه نزدیک سالنه فک کنم.یه حیاط بزرگم داریم.یه در کوچیک تو حیاطه فک کنم باز میشه تو خونه بغلی.تو حیاطمون ۲تا قرقاول داریم.خوشگلن.داخل خونه یه کمی تاریکه ولی ازش خوشم میاد.من و شیمولی و مامانم تو خونه ایم.شب شده دیگه .مامانی با موهای دو گوشی و آرایشه .چه خوشگل شده.فک کنم ۲۴-۵ سالش باشه.خوشم میاد موهاش و اینجوری میبنده. حتماْمنتظره بابایی بیاد.بابایی میاد مامانی و بغل میکنه و مامانی غش غش میخنده .من و شیمولی هم دنبالشون بدو بدو میریم و جیغ و داد میکنیم.کیف میکنیم.مامانی اندازه ما کیف نمیکنه آخه شیمولی چند بار تو جمع گفته که بابایی مامانی و بغل میکنه و میندازش رو تخت مامانی شکمش بزرگه .پدی تو شکمشه .تو آشپزخونه داره غذا درست میکنه.منم دارم همون دوروبرا میپلکم یه دفه صدای جیغ مامانی میاد یه ظرف برنج و آب جوش از دستش میفته پایین.وااای شکمش عمو علی و خاله و سه تا بچه هاش چقدر میان خونمون.پیام خیلی از ما بزرگتره.هممون میریم تو حیاط بازی.خیلی کیف داره.چقدر میخندیم و جیغ و داد میکنیم .پسرش خوشگله.چشماش خیلی قشنگه.خیلی مهربونه.... ادامه داره... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/10/21ساعت 23:23 توسط aln00sh |
|
|
چقدر این چندروز که سرکار نبودم خوب بووود.درسته که همش درگیر خرید و خیاطی و آماده شدن واسه عروسی بودم ولی همینکه آزاد بودم خیلی کیف داشت. سمی عزیز و هم فرستادیم رفت سر خونه و زندگی جدیدش.عروس خوشگلی بود جشنشم خیلی خیلی خوب بود اینقدر خوب بود که از انگشتای پام تا موی سرم کوفتست فردا باید بشینم تمام جرئیات عروسی رو واسه آزی تعریف کنم.سوژه واسه خنده زیاد بود .فردا سر کار زود میگذره ------------------------- تو نیستی که ببینی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/10/07ساعت 23:2 توسط aln00sh |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| پیوندها |
|
آست(روزمرگی) مامان حدیث(وخدایی که دراین نزدیکیست) امیر(حریق یادها) |
|
RSS
|