![]() |
![]() |
|
| عــــــــروس جاودانــــــــی دریـــــــــا |
|
شناسنامه:اول شهریورماه سال یکهزاروسیصدو سی ونه پدربزرگ:ششم شهریور ماه سال یکهزارو سیصدو سی و نه
بذار واست بگم که امشب چه شبیه.امشب تولد مامان حدیث گله.عکس خوشگلشم میتونی جای عکس خودم ببینی.اینجا فکر کنم ۲۰-۲۱ سالست.من این عکس و خیلی دوست دارم . هروقت این عکس مامانم و نگاه میکنم دوست دارم بتونه برگرده به همون سن. خوب ،دختر خانومی که اینجا ۲۰ سالشه و داره دوران خوش نامزدی رو با بابای ما سپری میکنه حالا ۴۷ سالست و پسر کوچیکش ۲۲ سالشه.حالا مامان مهربون و عزیز دوتا دخترو یه پسر و مادرشوهر خوب عروسشه.حالا همه ی زندگی و دلخوشی این بچه هاست. مامان گلم ،خوشگل خانوم تولدت مبارک. قول بده همیشه پیشمون باشی . همه ی زندگی من و "شیمولی" و "پدی" تویی.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/05/31ساعت 22:50 توسط aln00sh |
|
|
سلام عزیزم.
از کار نمیگم چون این روزا اینقدر شلوغ و وحشتناکه که دلم نمیخواد تو خونه بهش فکر کنم. واااای گلی ! اینجوری فکر کن که دیگه زندگی راحتت تموم شده.تو از چند ماه دیگه بیچاره میشی.نه آسایش داری نه تفریح.با زندگی قبلیت خداحافظی کن.شکمت میشه پر از ترررک ،پوستت میشه لک لکی !از ریخت میفتی دیگه خواب راحت و فراموش کن.فکر کن!تو بیمارستان چی میکشی، آخرش یه بچه ی مردنی رو میذارن کف دستت .باهاش باید چی کار کنی؟میخوای حمومش بدی از دستت سر میخوره ،میخوای بغلش کنی نمیشه.مگه میتونی بری سر کار؟نه !دوروبرت خالی میشه خودت میمونی و این بچه و بدبختی..... (و خیلی حرفای قشنگ تر که نگم بهتره.) به نظر تو کسی که این حرفارو به یه زن حامله میزنه از نظر عقلی سالمه؟ دیشب خاله کوچیکه یه سر اومد بالا پیش ما.با اون شکم گرد و قلمبه تو مانتوی چارخونه خیلی بامزه شده بود.گشتم واسش لواشک پیدا کردم و دادم بخوره .یه کمی در مورد نی نی جونش حرف زدیم . من:خاله تو که بدویار نبودی .بیا دومی رو پشت سر همین بیار که با هم بزرگ بشن. خاله:(مث همه خانوما)وااااای نه ه ه ه ! میخوام چیکار؟همین یکی بسه من:چی؟؟؟؟ حرف بیخود نزن .یکی کمه.باید باهم بزرگ شن. مامانم:چی چی رو با هم بزرگ شن .آره اگه دومیم دختر بشه خوبه .اما یه دختر یه پسر خوب نیست. حالا چرا من پیله کرده بودم و ول کن نبودم جریان داره.صبحش همکارم پسر سه سالش و آورده بود سر کار.منم اینقد دور از چشم مامانش واسش زبون درآوردم که بچه چسبید به مامانه که میخوام پیش خاله بشینم.هیچی دیگه منم از خدا خواسته یه صندلی گذاشتم بغل دستم و شروع کردم شعر خوندن و نقاشی کردن واسه آقا .هر کی میرسید می گفت آخی خانوم... پسر خودته؟منم گفتم بذار الکی بگم آره .من بگم آره این بچه هم همون موقع شروع کنه به صدا کردن من؟اونم چه جوری هی بگه مامان! مامان!خلاصه منم جوگیر .باورم شده بود مامانشم.اینقد خوب بود که شب یه جوری پیله کردم به خالم واسه بچه انگار خودم ۳-۴ تا بچه پشت سر هم آوردم والان خیلی راضیم. حالا بعد از کلی حرف زدن و بحث کردن تازه فهمیدم ک چرا خاله خانوم ما فقط یه بچه میخواد .یه دوستی داره یه چند ماهی هست خیر سرش بچه دار شده .هرروز زنگ میزنه به خالم و حرفایی که اون بالا زدم و با آب و تاب تحویلش میده اگه نباشه هم ول کن نیستا پیغام میذاره واسش و بدبختیش و بهش یادآوری میکنه. اااه آدمای اینجوری اعصابم و خورد میکنن.همیشه به چیزی که حتی یه روزی آرزوشون بوده میرسن شروع میکنن به آه و ناله و اینکه پشیمونن و اینکه آش دهنسوزی نبوده و اینکه بیچارشون کرده و ...بعدشم ول کن نیستن تازه شروع میکنن به نصیحت که تو که وضع مارو میبینی ،تو دیگه چشمت و باز کن ،راحت داری زندگی میکنی بچه چیه! (مثلاْ .البته به من فعلاْ میگن شوهر چیه
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/05/29ساعت 18:23 توسط aln00sh |
|
|
سلام مهربون(حسین جان لطفاْ شما به خودت نگیر با تو نیستم) چی میشه زودتر این دو هفته بگذره؟قراره با مامانم و همکارم بریم شیراز.آخ که دلم لک زده واسه گشتن تو این شهر قشنگ .واسه حافظیه ،بازار وکیل و از همه بیشتر بستنی و فالوده و عرقای خوشمزش سر کار همش چشمم به تقویمه و روز شماری میکنم.قراره دوست خوشگلم و هم ببینم .عزیزم عروسیشه. قراره با یکی از همکلاسیامون ازدواج کنه .من و این عروس خانوم خوشگل هم اطاقی بودیم شیراز و البته همکلاسی.یکسالی که با هم بودیم واقعاْ شیرین بود.چقدر شیطنت میکردیم البته اون همیشه تو این شیطنتا نقش حامی منو داشت چون بعضی وقتاواقعاْ گیر میفتادیم. بذار یکی ازین شاهکارام و تعریف کنم واست.ما تو سوئیتمون ۱۶ نفر بودیم .طبقه سوم.شلوغ ترین و پر سروصدا ترین سوئیت.هرشب مسئول خوابگاه تهدیدمون میکرد.بیچاره چاقم بود تا میرسید بالا میشد رنگ لبو.خدایا من و ببخش چقد اذیتش کردم. یه شب هممون تو بزرگترین اتاق سوئیت دور هم جمع شده بودیم و مشغول بگو بخند و مسخره بازی بودیم.مث شبای دیگه.من پاشدم رفتم لب پنجره اتاق( که ای کاش نمیرفتم) چشمم افتاد به یه آقایی که با دستای پر داشت از زیر پنجره ما رد میشد.یهو نمیدونم این شیطون از کجا پیداش شد و دست من و گرفت و توش یه باطری قلمی گذاشت و بعدش باطری رو از بالا انداخت قشنگ پیش پای این آقا مسئول:کدومتون دم پنجره بودین؟ بچه ها همه بیخبر بودن خدا رو شکر وگرنه گند میزدن.شروع کردن به دفاع کردن از خودشون . مسئول :یه آقایی اومده میگه یکی از دخترا از طبقه سه باطری انداخته پایین خورده تو سر من.نگاه کنین یه طرف باطری له شده. من هنوز همونجور میت وار افتاده بودم.اینقد دلم میخواست بگم داره دروغ میگه و باطری افتاده کنار پاش.اما مگه میشد؟فقط تو دلم بستمش به فحش .آخه آدم اینقدر دروغگووو؟دیدم نه باید یه حرفی بزنم اینجوری خیلی ضایست.همه ته مونده نفس و جون و انرژیم و جم کردم که فقط بتونم حرف بزنم اونقد نبود که از جام پاشم. من:خانوم آخه مگه ما مرض داریم که باطری پرت کنیم پایین.ما اینجا دور هم داریم حرف میزنیم.این آقا دیده اینجا خوابگاه دختراست خواسته به این بهانه بیاد تو اذیت کنه.شما چرا اینقد ساده ای.تاحالا کی دیده باطری بخوره تو سر کسی له بشه؟نگاه کنین قشنگ معلومه خودش لهش کرده.بگین اگه یه بار دیگه زنگ بزنه مامور خبر میکنیم. همین! بعدش باز زبونم سنگین شد .اما کافی بود چون مسئولمون بیچاره رفت سروقت طرف. تنها کسی که تو جمع فهمید کار من بوده همین عروس خانوم بود که بالا گفتم.منو صدا زد تو حمام و ازم اعتراف گرفت و کلی خندیدیم .بهم گفت آخه تو که جرات نداری غلط زیادی نکن مث بقیه یه گوشه بشین.آخه من واقعا فکر نمیکردم اینجوری بشه .اگه مسئولمون خنگ نبودو بو میبرد بیچارمون میکردن. خلاصه اون شب گذشت و شد یه خاطره واسه ما دوتا چون هیچ کس دیگه باخبر نشد. آخی چقد دلم واسش تنگ شده .
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/05/24ساعت 16:16 توسط aln00sh |
|
|
خوب بالاخره طلسم شکست و اینجا راه افتاد .خوشحالم که از امروز میتونم باهات حرف بزنم.همه به من میگن پرحرفی بذاربدون مقدمه از همین امروز بگم واست.نمیدونی چه روزی بود .ساعت ۶ رفتم واسه امتحان آیین نامه.با ترس و لرز .ااااه یه سرهنگ بداخلاق اخمو سر جلسه بود .مثل همیشه زودتر از همه پا شدم ورقم و تحویل دادم و شروع کردم به صلوات فرستادن وقتی سرهنگه اسممو صدا زد و گفت قبول شدی میخواستم بپرم ماچش کنم .داشتم از خوشحالی می مردم.بعدش پاشدم یه تاکسی گرفتم و رفتم اسکله.تو راه همش مث دیوونه ها با خودم میخندیدم .تصمیم گرفتم امروز سر کار دختر مهربونی باشم جون خودت همه ی تلاشم و کردما اما خوب یه چند تا زبون نفهم نذاشتن و روی سگم و بالا آوردن. خواهر خانوم و خان داداش دارن میرن سفر.از امشب من و مامانم و پسر کوچولو تنهاییم.بیچاره مامانم .من که از ساعت ۹ خمارم مامانم میمونه و این خونه اون آقا هم که از امشب تا وقتی مامانش ازسفر برگرده افسردست.باید بشینم یه برنامه ریزی واسه این چند روز بکنم و خودمون و از تنهایی در بیارم.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/05/19ساعت 18:21 توسط aln00sh |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| پیوندها |
|
آست(روزمرگی) مامان حدیث(وخدایی که دراین نزدیکیست) امیر(حریق یادها) |
|
RSS
|