تبليغاتX
آلنــــــــــــوش
عــــــــروس جاودانــــــــی دریـــــــــا
سلام عزیزم

اینبار با خود خودتم حسین.به تو میگن پسر دایی گل.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1387/06/23ساعت 15:32  توسط aln00sh | 
سلام.عصرت بخیر

اینقدر خوابیدم که احساس میکنم شکل ماهی بادکنکی شدم.وقتی دانشجو بودم یه دوستی داشتم که نمیذاشت موقع اذان مغرب کسی خواب بمونه.همرو تو خوابگاه بیدار میکرد.بارها واسم اتفاق افتاده که صدای اذان موقع خواب تو گوشم بوده.اینقدر بعدش احساس دلتنگی میکنم.نمیدونم چه جوری میشه که همه ی خاطرات بد میان سراغم.یاد همه ی کسایی میفتم که پیشم نیستن .دلم تنگ میشه.کلاْ حالم گرفته میشه تا شب.حالا میفهمم چرا هم اطاقیم هممون و قبل از اذان بیدار میکرد حتی اگه سرش غر میزدیم باز نمیذاشت خواب بمونیم.امروزم همینجوری شدم.صدای ربنا و اذان تو سرم پیچیده بود.دلم نمیخواست چشمام و باز کنم.بدنم بی حس شده بود .دلم تنگ شده بود.یه لحظه یاد بابام افتادم .دلم گرفت.یاد بچگیام افتادم،دلم خواست گریه کنم.یاد کسایی که پیشم نیستن افتادم .ترسیدم کسایی که الان پیشم هستن و از دست بدم .انگار دلم و مچاله کردن.یه لحظه یاد دوران مدرسه افتادم و یهو ترسیدم.ااااااه کاش شیما نذاشته بود سر جاش بخوابم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/17ساعت 19:49  توسط aln00sh | 
سلام.

میخواستم بنویسم اما اوضاع چشمم خیلی خرابه .فعلاْ باید بهش استراحت بدم ببینم فردا دکتر چی میگه.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/15ساعت 13:3  توسط aln00sh | 

سلام عزیز من

سه شنبه ساعت ۴:۵۰ پرواز داشتیم واسه شیراز.باور کن برگ مرخصی من و ساعت ۱۲ امضا کرد .تا از اسکله رسیدم شهر شد نزدیک ۱ .لباسم و خیاط خراب کرده بود تا ۲:۳۰ تو خیاطی بودم .وقتی نشستم تو هواپیما باورم نمیشد که تونستم به پرواز برسم.از بندر تا شیراز با آزی (دوستم)گفتیم و خندیدیم.تا رسیدیم رفتیم هتل و لباسارو عوض کردیم و چون ۳روز بیشتر وقت نداشتیم زدیم از هتل بیرون.جات خالی بود اول رفتیم حافظیه .هوا خیلی خوب بود.همونجا دم در یه فال گرفتم پر از انرژی .خیلی دلم واسه بستنیای اونجا تنگ شده بود نمیدونی وقتی با در بسته ی چایخونش روبرو شدم چقدر حالم گرفته شد.چند تا خانوم با خودشون دیوان حافظ آورده بودن و فال میگرفتن .اینقدر دلم میخواست همونجا نیت کنم بگم واسم یه فال بگیرن اما روم نشد.بعدش رفتیم طرف خواجوی کرمانی .بالا که رفتیم هوا عالی شد.تو نمایشگاه یه آهنگ شیرازیه خیلی قشنگ پخش میشد.مامانم فوری خریدش واسه پدر بزرگم.جات خالی همون بالا چای گرفتیم .باد خنکی میومد خیلی چسبید.باور کن شب که رسیدیم هتل بیهوش شدم از خستگی.

خوب دیگه روز عروسی بودو ما کلی ذوق و شوق داشتیم.رفتیم بازار وکیل.من عاشق سرای مشیرم.هرچی اونجا بگردم سیر نمیشم از بس خوشگله .مجسمه های سنگی،سنگای رنگارنگ ،نقره،تابلو فرش ،ظرفای قدیمی،تسبیحهای رنگی و براق ... وای دلم میخواست همینجوری وایسم نگاه کنم.سوغاتیارو ازاونجا گرفتیم و ظهرم ناهارمون و تو رستوران سنتی بازار خوردیم.خیلی مزه داد.

وقت آماده شدن بود.بیگودی برقی رو زدم تو برق که داغ بشه و خودمون و خوشگل کنیم که یهو برق قطع شد.قیافه ی من دیدنی بود.موهای خیس،ساعت ۳،ساعت ۷ ماشین آماده در هتل، اونوقت من با دهن باز نشته بودم و میزدم تو سر خودم.کلی نذرو نیاز کردیم و خدا بهمون رحم کردو برق عزیز تشریف آورد.خلاصه کلی به خودمون رسیدیم و عکس گرفتیم.چادر بندری پوشیدیم و رفتیم .از باغ چی بگم.خوشه های سبزو بنفش انگور خیلی با غ و خوشگل کرده بود.هوا هم که عالی.خواننده و گروهش که واقعاً حرف نداشتن.هر جور شده واسه عروسی خودم باید از اهواز بیارمشون.خیلی خیلی خوش گذشت.جشنشون تک بود واقعاً.من که هنوز همه بدنم کوفتست.تا  ۴ صبح  زدیم و رقصیدیم.رسیدم هتل کفشم چسبیده بود به پام در نمیومد.عروس و داماد هم قرار بود بیان هتل ما.مارو گذاشتنن تو ماشینشون و بردنمون هتل.اونشب که فرصت نشد غیبت کنیم اما باز جات خالی از فرداش کلی با مامانم و آزی گفتیم و خندیدیم .

۵شنبه ،یعنی همون فردای عروسی و همش تو بازار چرخیدیم.(چقدر پشیمونم وقتمون و بیخود تلف کردیم).فرداش هم که آخرین روز بود رفتیم ارگ کریم خان.وااای چقدر خوشم اومد ازاونجا.پر از درختای نارنج ،درا و پنجره های بزرگ و قشنگ .کلی ازشون عکس گرفتم.حمامش هم واقعاً دیدنی بود.یه راهنما هم بود که اینقدر با عشق توضیح میداد آدم ذوق میکرد.یه جوری از حمام کردن کریم خان حرف میزد فکر میکردی خودش حمام میداده کریم خان و.

با اینکه دلم تنگ شده بود امادوست نداشتم  برگردم بندر.یاد گرما و کار و خستگی که میفتادم حالم بد میشد.اما خوب چاره ای نبود دیگه.باز عروس خانوم با شوهر مهربونش افتادن تو زحمت و مارو بردن فرودگاه.کلی تو فرودگاه با عروس در مورد جشن حرف زدیم و خندیدیم ساعت ۳:۱۵ هم پرواز کردیم و برگشتیم بندر.

خیلی سفر خوبی بود.کوتاه بود اما واقعاً خوش گذشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/11ساعت 17:1  توسط aln00sh |