![]() |
![]() |
|
| عــــــــروس جاودانــــــــی دریـــــــــا |
|
تا حالا شده به یه آهنگی گوش بدی و یاد یه خاطره بیفتی؟حالا چه خوب چه بد؟ من یه فولدر داشتم رو سیستم پر از آهنگای اینجوری .هر شب تمام آهنگارو انتخاب میکردم و گوش میدادم دیگه ترتیبشون و میدونستم.اون موقع دوسشون داشتم.این چیزی که میگم مال ۳-۴ سال پیشه .تا پارسال هم داشتم آهنگارو اما حالا دیگه دوسشون ندارم. الان که فکر میکنم با خودم میگم چقدر ساده بودم بهتره بگم احمق البته.اینقدر واسه خودم خیالبافی کرده بودم.باور کن با همه ی خیالات و رویاهام تو اون ۳-۴ سال زندگی کردم.خودم درگیر یه قصه عاطفی کرده بودم که هم واسم شیرین بود هم تلخ بود و بدتر از همه اینکه میدونستم آخر قصه چیه ها اما دلم دیگه ول کن نبود.اصلاْ بذار اینجوری بگم واست خودم واسه خودم داستان ساخته بودم .هیچ چی واقعی نبود.همش خیال بووووود.نمیگم کسی که باهام تو این قصه بود وجود نداشتا.نه!همیشه بود اما واسه من نبود .من دلم میخواست واسه من باشه اما زورکی نمیشد که .خوب وقتی تو بیداری نشه چاره ای نیست جزاینکه بیاد تو رویاهام.شب قبل از خواب ،صبح قبل از باز کردن چشمام ... حتی موقعی که خیلی دلم پر میشد بیچاره فحشم میخورد.هیچ وقت خسته نشدم از خیال پردازی.اما یه روز به خودم اومدم دیدم همینجوری الکی الکی این همه سال دل بستم به یکی که اصلاْ روحشم خبر نداره یا اگرم خبردارشده به روی خودش نمیاره یا شایدم اصلاْ دلش دنبال این برنا مه ها نیست یا ... هنوزم نفهمیدم خوب خیلی غصه خوردم.خیلی ی ی ی ی.گریه کردم.اما دست به کار شدم.اولین کاری که کردم اون فولدری که گفتم و از رو سیستم حذف کردم.بعدش تمرین کردم که به چیزی که وجود نداره فکر نکنم.تصمیم گرفتم عشق و محبتم و بذارم واسه کسی که واقعاْ وجود داشته باشه و ازون مهمتر ارزشش و داشته باشه. الان خیلی خوبم.حالا دیگه روزایی هست که اصلاْ فکرشم نمیکنم.مگر اینکه مث امروز یه دفه یه آهنگی به گوشم بخوره که باز یادش بیفتم البته نه اینکه مث قبلاْ دلم تنگ بشه فقط یاد اون دوران حماقتم میفتم و از خودم دلخور میشم همین. باز سه شنبه شد دعا یادتون نره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/07/22ساعت 20:41 توسط aln00sh |
|
|
اول ،از همه ی کسایی که دعا کردن واقعاْ ممنووووووووووووونم صبح بود ساعت ۶:۳۰ با مربیم رفتم واسه تمرین قبل از امتحان.گفت اگه راهنما یادت نره قبولی. دیدم یه آقای چاق شکم گنده با یه لباسی که یه زمانی سفید بوده اومد تو.خلاصه آقا قبلش یه سخنرانی کرد و سری اول خانوما سوار شدن.دونفر قبول و دو تا دیگه رد.سری بعد آقایون بودن.نفر اول کلی ژست گرفت و آینه هارو تنظیم کرد و حرکت کرد.من همون موقع گفتم این چیزی حالیش نیست میخواد بگه خیلی بلدم بیچاره آخر خیابون پیادش کردن من تو گروه بعد بودم.نفر اول قبول شد.من دیدم همه با ترس و لرز میرن تو ماشین .با خودم گفتم آلنوش بیا متفاوت باش :سلام :سلام خانوم :ببخشید من بار اولمه اگه میخواین الکی به همین دلیل ردم کنین همین الان بگید که من برم هفته ی بعد بیام چون باید تا اسکله برم دیرم میشه :نه خانوم کی گفته؟اگه خوب بری قبولی :من که تا حالا خوب بودم دلیلی نداره امروز بد بشم .پس قبولم. :انشاءالله :صندلی تنظیمه میخواین باز از اول تنظیمش کنم؟ :نه خانوم واسه چی؟ :یعنی یه وقت نگین یادم رفته الکی ردم کنین :تو خیابون بغل دور سه فرمون برو :سه فرمون!چششششششششم.کاری نداره :اگه درست بری قبولی :قول؟باشه.حالا میبینیم آلنوش درایور با یه عالمه استرس مرحله ی اول از سه مرحله رو رفت. :لیسانس چی هستی؟ :زبان.چیه میخواین حواس من و پرت کنین؟من موقع تمرین اینقدر حرف میزدم چون میدونستم شماها چه جور آدمایی هستین :خوب برو. نمیدونم چی شد که یهو ماشین خاموش شد.اینجا به دعاهای شما نیاز داشتم اما... :هاهاها شرط و باختی :ماشینتون خیلی داغونه ها.من درست رفتم :خانوم برو پارک کن هفته ی بعد بیا :من ماه آینده میام.واقعاْ راست میگفتن خیلی بدجنسینا من باور نکردم ولی واقعاْ بدجنسین :من شغل اصلیم این نیست من خبر نگارم :واقعاْ ! من یه خبر داغ دارم واستون یه بار دیگه از من امتحان بگیرین تا بگم :نه تو اول خبرو بگو هفته ی دیگه بیا امتحان بده :شما که کارتون این نیست چرا میاین امتحان میگیرین آخه؟ :برو خانوم :من که نمیخوام از گواهینامه استفاده کنم بیا از من یه تست بگیر اذیتم نکن آقای ... :نمیشه :باشه من میرم اما اگه تا هفته ی بعد مردم تا آخر عمر عذاب وجدان دارینا :خدا نکنه منم درو بستم و تو آفتاااب داغ رام و کشیدم و رفتم خلاصه باز هم از دعاهاتون ممنون یادتون باشه هفته ی دیگه دوشنبه شب از خدا بخواین من قبول شم که فردا صبش باز گرفتار نشم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/07/16ساعت 18:0 توسط aln00sh |
|
|
فردا امتحان دارم.اگه خدا بخواد تو سن ۲۶ سالگی میخوام گواهینامه دار بشم هرکی دعا کرد و من قبول شدم بیاد بگه شیرینیش با من
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/07/15ساعت 20:39 توسط aln00sh |
|
|
فردا صبحش : با لبخند:به به عروس خانوم من:سلام همکارا من من:الو .سلام. :به به سلااام.چی شد چرا نرفتی مرخصی؟ :شما به کسی که نگفتی؟ :مگه داری خلاف شرع میکنی؟چرا نگم؟خبر خوبیه که :مگه نگفتم به کسی نگییییییین؟حالا گفتین واقعاْ :نه.فقط به یه نفر :چراااااااااااااا؟ حالا چی شده مگه؟ :همش دروغ بووووود :دروووغ؟بگو به خدا :به خداا ! به جون مامانم. :چرا دروووغ؟ :تقصیر شماست دیگه.واسه یه روز مرخصی آدم و مجبور میکنی شوهر کنه :چطوری اینهمه دروغ گفتی؟فوق لیسانسه عمرانه!بندریه! :خوب هی شما گفتی خبریه میخوای بری مرخصی؟منم گفتم یه خبری بسازم. :خوبه خوبه. :حالا بگین دروغ بوده هاااا :باشه پایان مکالمه. ولی مگه باور میکرد؟کشتم خودم و هنوز بعد از ۴-۵ روز لبخندایه مشکوک میزنه. میبینی تو رو خدا واسه یه روز مرخصی باید چه دروغایی بگم؟ولی خودم باورم شده بوداااا. اولش خوب بودا .یه حس خاصی داشتم با اینکه دروغ بود اما بعدش فکر کردم دیدم اگه واقعیت داشت چه بد میشد.من هنوووز خیلی کار دارم. مامان جان ببخشید تو هم رفتی تو رویا مودی جان بیا یه قراری بذاریم اگه تو زودتر رفتی برادر طرف و جور کن واسه من اگه منم زودتر رفتم به فکرت هستم .خوبه؟حالا برادر نشد پسرای فامیل باز نشد دوستاش بالاخره یکی این وسط پیدا میشه که بخواد خوشبخت شه |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/07/13ساعت 20:9 توسط aln00sh |
|
|
:الو.سلام
:سلام خانوم :اگه سه شنبه عید اعلام نشه من با اجازتون نمیام سر کار :چرا؟نمیشه خانوم .من به هیچ کس مرخصی ندادم بچه ها صداشون در میاد بذار واسه بعد از عید :بچه ها بیخود کردن.همشون مرخصی رفتن ضمناْ به من سر مرخصی قبلی که اذیتم کردین بدهکارین یادتون نرفته که؟ :اوه راست میگی.باشه حالا کجا میخوای بری؟چی کار داری که باید قبل از عید باشه :نمیتونم بگم.یعنی حالا نمیتونم بگم. :خبریه خانوم؟ :اگه خدا بخواد.حالا بعداْ میگم بهتون. یه ساعت یعد .صدا از پشت سرم :به به عروس خانوم :وااای اینقدر بلند نگین بچه ها میشنون.هنوز نگفتم به کسی :باشه بابا.حالا طرف کی هست؟کجاییه؟بندریه؟ :نه پس کُرده.معلومه که بندریه :خوبه خوبه.تحصیلاتش؟ :فوق لیسانس عمران.سوال دیگه ای ندارین؟ :نه بسه.خوب کی میبینیم این مرد بیچاره رو که گیر تو افتاده؟ :اولاْ خوشبخت ترین مرده بعدشم شما واسه چی ببینیدش.من نمیارمش اینجا... :خوب .مبارک باشه.ما خوشحال میشیم ببینیم بچه ها مون خوشبخت شدن. :به کسی نگینا.فقط شما خبر دارین. :نه به کسی نمیگم. ادامه دارد... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/07/10ساعت 17:40 توسط aln00sh |
|
|
وااااااای خدا دیشب چقدر بد و وحشتناک بود!!! هنوز وقتی یادم میاد دست و پام بی حس میشه.اگه مامانم بیدارم نمیکرد می مردم.خودم صدای دادوفریادم و میشنیدم میخواستم چشمام و باز کنم اما نمیشد.فقط بلند میگفتم کمکم کنین!مامانم که بیدارم کرد باور نمیکردم خواب بوده همش .خدایا شکرت! من و شیمولی بچه که بودیم تخت دو طبقه داشتیم.من بالا میخوابیدم شیمولی پایین.اون موقع ها من از سوسک خیلی میترسیدم البته الانم فرقی نکرده ها چند بار تو محل کار آبرو ریزی راه انداختم.آره اون وقتا تو خونمون سوسک داشتیم.حالا این خواهر بیچاره ما خودشم میترسید ولی از ترس من وقتی سوسک میدید به روی خودش نمی آورد و همه ی تلاشش و میکرد تا من و از اون نزدیکیا دور کنه همیشه هم من میفهمیدم موضوع چیه و ... حالا تو بیداری که دادو فریاد راه مینداختم هیچی تو خوابم ماجرا ادامه داشت.هرشب خواب سوسک و داد و بیداد .شبای اول مامانمینا دلشون میسوخت واسم آب میاوردن و نازم میکردن نمیدونستن که چه خوابی دارم میبینم اما وقتی هر روز خواب تکراریم و شنیدن دیگه خیلی محلم نمیذاشتن.شب تا شب تا جیغ میزدم شیمولی با پاهاش از زیر می کوبید به تخت اون موقع من میفهمیدم که باید خفه شم .بعضی شبا دیگه من اینقدر رودار میشدم که تو خواب با این بیچاره بحث میکردم.یه شب یادمه من شروع کردم به داد زدن که خداااااااااااا!بدبخت شدیم شیمولی که فکر کرده بود کسی مرده وقتی دید من دارم خواب میبینم و میدونست موضوع خواب مثل همیشه چیه شروع کرد: -شیمولی:آلنوش چشات و وا کن -من: وا نمیکنم (با پررویی تمام) -شیمولی:آلنوش میام میزنم تو گوشتااا -من:بیابزن ببینم چه جوری میزنی این مکالمه ی کوتاه با چشمای بسته انجام شد البته .شیمولی عصبانی منم پررو پررو میخندیدم. تو خوابگاهم که بودم هر شب بچه ها رو بیخواب میکردم خودم سرم زیر پتو بود و میخندیدم. یادمه بخاطر ترس از سوسک حتی کتکم خوردم.اون شب خاله کوچیکم و سیبک خونمون بودن (همون خونه سوسکیه)و داشتیم فیلم میدیدیم.شیمولی نزدیک در نشسته بو دو من و پدی(داداشم که اون موقع خیلی کوچیک و ریزه میزه بود)جلو تلویزیون دراز کشیده بودیم.از قضا یه سوسک خیلی گنده با شاخکای دراز بال بال زدو صاف نشست رو لباس شیمولی بیچاره.طبق معمول خواهر جان خواست من نفهمم که چی شده هی دو سه بار لباسش و تکون داد که سوسکه بپره بره اما چسبیده بود به تنش لعنتی (تا اینجارو خود شیمولی تعریف کرده واسم)یهو صدای جیغش بلند شد گفتم که من تا صدای جیغ میشنیدم یا اشاره مشکوکی میدیدم میفهمیدم حتماْ سوسک اومده.اون شبم تا صدای جیغ شیمولی بلند شد به هیچکی فرصت ندادم فقط بلند شدم و با جیغای وحشتناک و گریه و ناله شروع کردم به دویدن فقط حس میکردم یه چیز سفت زیر پام داره شوت میشه نگاه که نمیکردم بقیه که اصلاْ نمیدونستن چی شده همراه من جیغ میکشیدن بعدش فهمیدم که فکر کرده بودن دزد اومده تو خونه .خلاصه وقتی همه فهمیدن چی شده ساکت شدن و تازه بدبختی من شروع شد.نشسته بودم گوشه ی مبل و گریه میکردم و هی میگفتم حالا چیکار کنیم بیچاره شدیم(با ناله خونده بشه )سیبک که شجاعترین دختر فامیله اومد و شروع کرد به تهدید کردن و فحش دادن به من. سیبک:آلنوش ساکت شو !اگه دهنتو نبندی نمیکشمش. من:نمیتونم.بکشینش.جسدش و باید ببینم(با گریه) خلاصه سیبک سوسک و کشت و تازه همه چی آروم شده بود که پدی با اون قدو قواره اومد سراغم و شروع کرد به زدن من.اینقدر من و زد نمیدونستم چشه وقتی خوب کتک خوردم فهمیدم که شیء سفتی که موقع فرار زیر پام شوت میکردم کله ی این فسقلی بوده.دلم واسش سوخت .آخه خیلی کوچیک بود ولی دستش از همون بچگی سنگین بود. اما حالا دیگه ازین خوابا نمیبینم.دیشب خوابم ربطی به سوسک نداشت.خیلی وحشتناک بوووود.
عید همتون مبارک!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/07/10ساعت 13:3 توسط aln00sh |
|
|
ای مهربانتر از من |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1387/07/08ساعت 23:29 توسط aln00sh |
|
|
من وشیمولی(خواهرم)باهستی ،سُمی،مَری، و وِیدو،از دوران دانشگاه خیلی خیلی صمیمی شدیم.هم تو دانشگاه با هم بودیم هم خونه.اولین بار که واسه تولد من هممون رفتیم بیرون فکر میکنم حدود ۳ یا ۴ سال پیش بود .اون شب بچه ها موقعی که میخواستم شمع فوت کنم گفتن سال دیگه باید تو خونه ی خودت جشن بگیری و این شد جمله ای که دیگه بچه ها هرسال تو تولدا میگفتن و از بس تکرار شدهمه به شوخی و مسخره واسه همدیگه آرزو میکردن. اماحالا هستی خانوم ۲ ساله که تو خونه ی خودشه.ازمون خیلی دور شده.موقع آرزو کردن یادمون نبود بگیم تو همین شهر سُمی هم که هنوز نرفته خونه ی خودش اما خوب امسال روز تولدش با سالهای دیگه فرق میکرد.سال دیگه هم اگه خدا بخواد تو خونه ی خودش جشن میگیره. مونده شیمولی و مری و ویدو که امیدوارم همین روزا بفرستمشون خونه ی خودشون بعدشم اینا ۵ تایی تو خونه هاشون واسه من جشن بگیرن تا من کارام و انجام بدم و تو خونه ی خودم از خجالتشون در بیام. چقدر خوبه که چند تا دوست صمیمی دارم.اول از همه که شیمولی تپل خودمه
آخ سیبک و یادم رفت.سیبک دختر خالم دیگه.اونم که رفتنی شد.اون خیلی خودش و قاطی ما نمیکرد البته.ولی خوب با من و شیمولی صمیمییییییییییییی.اینقد که خانوم جریان و به شیمولی گفت و به من نگفت.اونم تا چند ماه دیگه عازمه.بالاخره آدرس خونش و پیدا کرد.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1387/07/04ساعت 19:54 توسط aln00sh |
|
|
وااای که امرور چه روز بدی بود .یه آدم عوضی اعصابم و داغون کرد.تا یه ساعت تمام بدنم از ناراحتی داشت میلرزید.آخ اگه این شیشه ها جلوم نبود همچین سنداش و میکوبیدم تو صورتش که قشنگ بیفته وسط شالیزارشون. پدی فردا داره میره سفر.عزیزم ریشش و زده چقدر ناز شده .عصری یه بوس خوشمزه از صورت خوشبوش گرفتم.وقتی میخواد بره دلم خیلی میگیره. الهی فداش بشم همه زندگی و عشقمه.واقعاْ برادر خیلی ی ی ی ی ی عزیزه. قراره فردا کتاب اسمی که خالم گرفته با خودم ببرم سرکار اگه آقایون قلدر یه وقتی بدن یه چند تا اسم از توش انتخاب کنم.البته همینجوری که یه نگاهی انداختم دو سه تا اسم به نظرم قشنگ اومد .(لیلیا:شب)و(زوشا:دریای شاد)هر دو تا اسم اوستایی بود.حالا اگه خالم خوشش نیومد میذارمشون رو دخترای خودم. ب بی اومده خونمون برم پیشش .
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1387/07/02ساعت 23:46 توسط aln00sh |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| پیوندها |
|
آست(روزمرگی) مامان حدیث(وخدایی که دراین نزدیکیست) امیر(حریق یادها) |
|
RSS
|