تبليغاتX
آلنــــــــــــوش
عــــــــروس جاودانــــــــی دریـــــــــا

دیشب تو خوابم یه پسر تپل خوشگل۲-۳ ساله با موهای صاف داشتم.وااااای همچین تو بغلم مامان مامان میکرد که صبح همش تو بیداری قربون صدقش میرفتم..من یه پسر میخوااااام.

هی صبح که پا میشم تصمیم میگیرم سر کار خوش اخلاق باشم ،داد نزنم ،اخم نکنم کلاْ یه آلنوش دیگه باشم.البته با همکارا همینجوریم منظورم ارباب رجوعین گرامیه.اما اینقددددددرررررررر بعضیاشون بدن ،بی ادبن ،پرررووووَن و بی چشم و رووو که تا چشمم میخوره بهشون همه ی قول و قرارایی که شب قبل با خودم گذاشته بودم فراموشم میشه.باز ابروهام گره میخوره تو هم و صدام یه خرده میره بالا و بداخلاق میشم.البته با کسایی که آدم حسابین و شعور دارن خیلی هم مهربووووونماما با اون دسته ای که بالا توضیح دادم نمیتونم.یعنی باهاشون خیلی وقتا درست تا کردما اما گفتم که چشم و رو ندارن.اگه کارشون یه کمی عقب بیفته یا مشکلی داشته باشه اسنادشون چشمشون و میبندن و دهنشون و باز میکنن .اینجور موقع ها اینقدر میترسم که خودم هیچ عکس العملی نمیتونم نشون بدم همیشه همکارام با مسئولمون تماس میگیرن تا بیاد به دادم برسه.دو سه روز پیش یکی از همین اراذل کارش افتاد طرف من.اسنادش و یه نگاهی انداختم 

-آقا تشریف ببرید قسمت مالی اسنادتون و تایید کنید بعدش بیاید کارتون و انجام بدم

-یعنی چییییییییییییییی؟من خسته ام خانوووووووووم.تایید واسه چی؟

-اسنادتون مشکل داره من نمیتونم ثبتشون کنم .

-چرا همش میخواین اذیت کنیییین؟همش آدم و میپیچونین.خانوم ... با همین اسناد کار من و انجام داد

-(اسم این خانم اومد یهو اعصابم خورد شد آخه همیشه خلاف اون کاری رو که گفتن بهش واسه رضایت دل آقایون انجام میده )پس ببر پیش همون خانوم تا واست ثبتش کنه.اینجا من چیزی که بهم گفتن و انجام میدم.شما خسته ای منم هستم .

-حالاااااااااااا چی میگی؟چیکار کنم؟

-اولاْداد نزن.بعدشم یا میری مالی یا پیش همون خانمی که گفتی همیییین!

میدونی محیط کار ما یه سالن خیلی شلوغه .حدوداْ ۲۵ تا باجه مثل باجه های بانکی هستیم که روزانه با ۱۰۰-۲۰۰ تا ارباب رجوع سرو کار داریم.اگه واسه یکی کوتاه اومدی و کارش و طبق روالش انجام ندادی باید تا آخرش و اسه همه همین جوری باشی  که اصلاْ همه چی بهم میریزه.اما این خانوم کلاْ واسه دل خودش کار میکنه .کاری کرده که همه واسش دولا راست میشن و تعریفش و میکنن و به ۲۰ تا خانوم دیگه که میرسن چون باید طبق برنامه پیش برن بهشون بر میخوره و میشن مث آقای بالا.

خلاصه آقا با کلی غر غر و بد بیراهایی که زیر لب بهم میگفت رفت و به همکارش گفت بمونه پیش من تا خودش برگرده.یهو دیدم دوست آقا که اتفاقاْ اهل شمال کشور هم بودن شروع کرد به دادو بیداد کردن .دیگه نمیگم چه حرفایی زد و من ساکت نشستم.هیچی نگفتم.تا فرداش که رفتم پیش مسئولم.

-میتونم باهاتون صحبت کنم؟

-چی شده؟

-تا حالا شده من تو این ۱۰-۱۱ ماه بیام پیشتون از کسی شکایت کنم یا حرفی از بچه ها بزنم؟

-نه خانوم .

-نمیخواین به وضعیت این سالن رسیدگی کنین؟

چطور؟

-دیروز خیلی حرف شنیدم .بدوبیراه گفتن بهم به خاطر چی؟بخاطر اینکه شما یه سری قانون و زدین رو این شیشه ها خودتون مبدونین اگه ۲۰ نفر اجراش کنن و یه نفر این وسط خوش خدمتی کنه اتفاق دیروز همیشه تکرار میشه.چرا من صب که میخوام بیام سر کار باید عزا بگیرم که چه حرفایی باید بشنوم؟

-شما چرا ضعف نشون میدی خانوم.ضعف شما اینه که میترسین جواب اینارو بدین.

-این ضعف من نیست.من میترسم چون آدمی که به خاطر اشتباه خودش به من بی احترامی میکنه اگه جوابش و بدم بدتر از اینا میگه به من .من ۲۶ سالمه آقای ... خانواده دارم ،دانشگاه رفتم معلومه که میترسم جواب آدمی رو بدم که آبروی من واسش مهم نیست.

-چرا به من زنگ نزدی؟کی بود؟میشناسیش؟

-آره میشناسمش.میخواین چیکار کنین؟چند تا ازینارو میخواین ادب کنین؟اینا تعدادشون زیاده .نفری رو درست کنین که باعث همچین برخوردایی میشه.

-چقدر بگم .دیدی که جلسه گرفتم گفتم بهشون.(راستم میگفت بارها به بچه ها گفته .).چشم.بازم پیگیری میکنم.

باور کن وقتی این اتفاقا میفته واسم تا چند روز حالم گرفتست.آخه تو که نمیدونی چقدر سخته تو ببینی همکارت به جای اینکه پشت تو باشه این وسط یه کاری میکنه که بدتر بی احترامی بشه بهت.فقط عاشق اینه که جلو رئیس روءسا دولا راست بشه و ارباب رجوعا جلو این خانوم.هرچی فکر میکنم نمیفهمم چرا؟؟؟؟؟؟

تو میدونی چراااااااااااا؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/08ساعت 18:43  توسط aln00sh | 

نمیدونم چم شده تو این دو سه روز هی پشت سر هم گند میزنم

پریشب من و شیمولی و سیبک و پگی (خواهرم و دخترخاله هام) رفتیم خونه ی خاله کوچیکه دیدن خانوم کوچلوش که تازه دنیا اومده.واای عزیزم چقدرم نازه!ما ۴ تا رفتیم تو اتاق بچه درم بستیم و واسه خودمون مشغول رقص بودیم که یهو من چشمم افتاد به تخت صورتی بچه و زد به سرم به بچه ها گفتم من میرم این تو شما عکس بگیرین ازم.بیچاره ها سعی کردن جلومو بگیرن اما ... داخل تخت یعنی جایی که بچه میخوابه خوب محکمه مشکلی هم نداشت اما از بس این سه نفر سقشون سیاهه و هی گفتن نمیشه و نه آوردن تو کار من و من و هول کردن تا خواستم برم داخل پای راستم گیر کرد به نرده های کنار تختو فقط یه صدای شکستن شنیدم.داشتم از ترس میمردم .فقط گفتم صدای آهنگ و بلند کنییییییین!شیمولی پست فوری میخواست از تو اتاق فرار کنه همش میگفت من گفتم نرو !من میرم بیرون! من بی تقصیرم.فکر کردی باربییییییی با این لنگای گندت میخوای بری تو تخت نوزااااد!چون حال خودم خراب بود نمیتونستم جوابش و بدم .قیافم دیدنی بد عرق کرده بودم و دست و پام میلرزید آخه هنوز یه بارم بچه تو تختش نخوابیده بوووووود.خلاصه یه نگاه به تخت انداختم دیدم واااااااااااای یه طرفش کامل افتاده پایین .شانس آوردم سیبک اونجا بود به دادم رسید .گشت دید پیچ تخت دراومده دوتایی نشستیم و با بدبختی درستش کردیم.همون موقع در اتاق و زدن خالم بود .گفت چی کار میکنین بیاین کنار تخت عکس بگیریمخداااااااا شانس آوردم وگرنه باید از خجالت میمردم .اون شب به خیر گذشت.

باز دیشب رفتم دیدنشون .باز از رو نرفتم که با پگی (دختر خاله کوچیکم) تو اتاق بچه بودیم.به خدااااااا این بار دیگه بد شانسی آوردم.آویز تو تخت و در آورده بودن گذاشته بودن رو زمین .نمیدونم چی شد کور شدم پام رفت روش.اینبار واقعاْ شکست.پگی میگفت آلنوش بمیری این ضرر دوم .تیکه ی شکسته رو برداشت انداخت پشت تخت آویزرو یه جوری گذاشت بالا سر بچه که طرف شکستش رو به دیوار باشه .گفتم به کسی چیزی نگو تا فردا بخرم بیارم.امروز ظهر زنگزده میگه آلنوووووووش فهمیدن که شکسته من گفتم از اول اینجوری بوده تو هم چیزی نگو اینارو سوژه کنیم بخندیم .یه ساعت بعدش باز زنگ زده میگه آلنوش تیکه شکسته هه پیدا شد .خدایا شکرت.حالا امروز دارم میرم بخرم واسش و اعتراف کنم کار من بوده.

باز دیشب دیدیم همه گرفتارن خیر سرمون یه چای بریزیم بدیم بخورن.به همه تعارف کردم و دونه ی آخرو بردم تو اتاقی که خالم و بی بی بودن .هی بی بی گفت چای نمیخوام و هی من اصرار که نه بخور واست میذارم رو میز که سرد بشه باز چشم کور شد و شوت کردم زیر کاسه ی آب کنار تخت و همه ی موکت خیس شد.آه و نفرین میکردم خودم و اونا که از بقیه گندام خبر نداشت هی میگفتم واااای آلنوش چی شده مگه حالا!

باورت نمیشه جرات نداشتم دست بزنم به بچه.دختر خالم میگفت تو برو بیرون بشین که ایندفه میزنی بچرو میکشییییی.

خدا خودش رحم کنه امروز دارم میرم سر بزنم بهشون

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/08/01ساعت 16:53  توسط aln00sh |