![]() |
![]() |
|
| عــــــــروس جاودانــــــــی دریـــــــــا |
|
دیشب تو خوابم یه پسر تپل خوشگل۲-۳ ساله با موهای صاف داشتم.وااااای همچین تو بغلم مامان مامان میکرد که صبح همش تو بیداری قربون صدقش میرفتم. هی صبح که پا میشم تصمیم میگیرم سر کار خوش اخلاق باشم ،داد نزنم ،اخم نکنم کلاْ یه آلنوش دیگه باشم.البته با همکارا همینجوریم منظورم ارباب رجوعین گرامیه -آقا تشریف ببرید قسمت مالی اسنادتون و تایید کنید بعدش بیاید کارتون و انجام بدم -یعنی چییییییییییییییی؟من خسته ام خانوووووووووم.تایید واسه چی؟ -اسنادتون مشکل داره من نمیتونم ثبتشون کنم . -چرا همش میخواین اذیت کنیییین؟همش آدم و میپیچونین.خانوم ... با همین اسناد کار من و انجام داد -(اسم این خانم اومد یهو اعصابم خورد شد آخه همیشه خلاف اون کاری رو که گفتن بهش واسه رضایت دل آقایون انجام میده )پس ببر پیش همون خانوم تا واست ثبتش کنه.اینجا من چیزی که بهم گفتن و انجام میدم.شما خسته ای منم هستم . -حالاااااااااااا چی میگی؟چیکار کنم؟ -اولاْداد نزن.بعدشم یا میری مالی یا پیش همون خانمی که گفتی همیییین! میدونی محیط کار ما یه سالن خیلی شلوغه .حدوداْ ۲۵ تا باجه مثل باجه های بانکی هستیم که روزانه با ۱۰۰-۲۰۰ تا ارباب رجوع سرو کار داریم.اگه واسه یکی کوتاه اومدی و کارش و طبق روالش انجام ندادی باید تا آخرش و اسه همه همین جوری باشی که اصلاْ همه چی بهم میریزه.اما این خانوم کلاْ واسه دل خودش کار میکنه .کاری کرده که همه واسش دولا راست میشن و تعریفش و میکنن و به ۲۰ تا خانوم دیگه که میرسن چون باید طبق برنامه پیش برن بهشون بر میخوره و میشن مث آقای بالا. خلاصه آقا با کلی غر غر و بد بیراهایی که زیر لب بهم میگفت رفت و به همکارش گفت بمونه پیش من تا خودش برگرده.یهو دیدم دوست آقا که اتفاقاْ اهل شمال کشور هم بودن شروع کرد به دادو بیداد کردن .دیگه نمیگم چه حرفایی زد و من ساکت نشستم.هیچی نگفتم.تا فرداش که رفتم پیش مسئولم. -میتونم باهاتون صحبت کنم؟ -چی شده؟ -تا حالا شده من تو این ۱۰-۱۱ ماه بیام پیشتون از کسی شکایت کنم یا حرفی از بچه ها بزنم؟ -نه خانوم . -نمیخواین به وضعیت این سالن رسیدگی کنین؟ چطور؟ -دیروز خیلی حرف شنیدم .بدوبیراه گفتن بهم به خاطر چی؟بخاطر اینکه شما یه سری قانون و زدین رو این شیشه ها خودتون مبدونین اگه ۲۰ نفر اجراش کنن و یه نفر این وسط خوش خدمتی کنه اتفاق دیروز همیشه تکرار میشه.چرا من صب که میخوام بیام سر کار باید عزا بگیرم که چه حرفایی باید بشنوم؟ -شما چرا ضعف نشون میدی خانوم.ضعف شما اینه که میترسین جواب اینارو بدین. -این ضعف من نیست.من میترسم چون آدمی که به خاطر اشتباه خودش به من بی احترامی میکنه اگه جوابش و بدم بدتر از اینا میگه به من .من ۲۶ سالمه آقای ... خانواده دارم ،دانشگاه رفتم معلومه که میترسم جواب آدمی رو بدم که آبروی من واسش مهم نیست. -چرا به من زنگ نزدی؟کی بود؟میشناسیش؟ -آره میشناسمش.میخواین چیکار کنین؟چند تا ازینارو میخواین ادب کنین؟اینا تعدادشون زیاده .نفری رو درست کنین که باعث همچین برخوردایی میشه. -چقدر بگم .دیدی که جلسه گرفتم گفتم بهشون.(راستم میگفت بارها به بچه ها گفته .).چشم.بازم پیگیری میکنم. باور کن وقتی این اتفاقا میفته واسم تا چند روز حالم گرفتست.آخه تو که نمیدونی چقدر سخته تو ببینی همکارت به جای اینکه پشت تو باشه این وسط یه کاری میکنه که بدتر بی احترامی بشه بهت.فقط عاشق اینه که جلو رئیس روءسا دولا راست بشه و ارباب رجوعا جلو این خانوم.هرچی فکر میکنم نمیفهمم چرا؟؟؟؟؟؟ تو میدونی چراااااااااااا؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/08ساعت 18:43 توسط aln00sh |
|
|
نمیدونم چم شده تو این دو سه روز هی پشت سر هم گند میزنم پریشب من و شیمولی و سیبک و پگی (خواهرم و دخترخاله هام) رفتیم خونه ی خاله کوچیکه دیدن خانوم کوچلوش که تازه دنیا اومده.واای عزیزم چقدرم نازه! باز دیشب رفتم دیدنشون .باز از رو نرفتم که با پگی (دختر خاله کوچیکم) تو اتاق بچه بودیم.به خدااااااا این بار دیگه بد شانسی آوردم.آویز تو تخت و در آورده بودن گذاشته بودن رو زمین .نمیدونم چی شد کور شدم پام رفت روش باز دیشب دیدیم همه گرفتارن خیر سرمون یه چای بریزیم بدیم بخورن.به همه تعارف کردم و دونه ی آخرو بردم تو اتاقی که خالم و بی بی بودن .هی بی بی گفت چای نمیخوام و هی من اصرار که نه بخور واست میذارم رو میز که سرد بشه باز چشم کور شد و شوت کردم زیر کاسه ی آب کنار تخت و همه ی موکت خیس شد.آه و نفرین میکردم خودم و اونا که از بقیه گندام خبر نداشت هی میگفتم واااای آلنوش چی شده مگه حالا! باورت نمیشه جرات نداشتم دست بزنم به بچه.دختر خالم میگفت تو برو بیرون بشین که ایندفه میزنی بچرو میکشییییی خدا خودش رحم کنه امروز دارم میرم سر بزنم بهشون |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1387/08/01ساعت 16:53 توسط aln00sh |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| پیوندها |
|
آست(روزمرگی) مامان حدیث(وخدایی که دراین نزدیکیست) امیر(حریق یادها) |
|
RSS
|