تبليغاتX
آلنــــــــــــوش
عــــــــروس جاودانــــــــی دریـــــــــا

امروز رفتیم هرمز.صبح یه کمی دریا خراب بود ولی خوب جون سالم بدر بردیم و خودمون و رسوندیم به فرش خاکی.عجب فرشیباور نکردنی بود!خیلی خوشگل خیلیییییییییییی.چه رنگایی!چه نقشایی!یه فرش ۴۰*۳۰ ۷۲ رنگ.تو مسیر تمام رنگارو تو کوهها میدیدیم.نقشای توشم خیلی خوشگل بود .شتر،ماهی،پری دریایی ،خورشید ... انگار یه فرش واقعی پهن کرده بودن لب آب.

قلعه پرتغالی ها هم جای  قشنگی بود.تو مسیر که میرفتیم یه آهوی خوشگل خاکستری رنگ دیدیم.

سفرکوتاه خیلی خوبی بود.کاش همه میتونستن فرش و از نزدیک ببینن.

  • شیمولی به خاطر دنی موند بندر .جاش خالی بود.داییم هی عکس میگرفت هی میگفت خاک تو سرت شیمولی که به خاطر دنی موندی .جای پدی هم واقعاْ  خالی بود.
+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/29ساعت 17:29  توسط aln00sh | 

ماهی همیشه تشنه ام
در زلال لطف بیکران تو
می برد مرا به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو
زیر بال مرغکان خنده ها ت
زیر آفتاب داغ بوسه هات
ای زلال پاک
جرعه جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش
تا که پر شود تمام جان من ز جان تو
ای همیشه خوب
ای همیشه آشنا

هر طرف که می کنم نگاه
تا همه کرانه های دور

عطر و خنده و ترانه می کند شنا
در میان بازوان تو
ماهی همیشه تشنه ام
ای زلال تابناک
یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی
ماهی تو جان سپرده روی خاک

((فریدون مشیری))             

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/24ساعت 18:56  توسط aln00sh | 

امروز خونه ام.کار بی کار.مرخصی گرفتم .اصلاْ حوصله ی سرو کله زدن با ارباب رجوع و کار کردن و حتی همکارام و ندارم .خسته شدم خوب.گفتم یه چند روز تو هفته ی دیگه هم مرخصی بگیرم یه نفسی بکشم شاید حوصلم بیاد سر جاش.

مگه تونستم بخوابم.از کله ی سحر بیدار شدم .اول یه دوست کاملاْ مزاحم زنگ زد و بیدارم کرد تازه جالب اینجاست وقتی صدام و شنید و فهمید مرخصیم و من و از خواب بیدار کرده باز قطع نکرد و شروع کرد به سوال و جواب.چشمم تازه گرم شده بود که زنگ خو نه رو زدن .نقاش اومده بود واسه رنگ تو راهرو میگفت کفشا رو بردارین رنگی میشه مامانم من و صدا زده که بیا دنی و بگیر اینا از سگ میترسن باز ما تو خواب رفتیم دنی رو زدیم زیر بغلمون بردیم پیش خدمون خوابوندیم.آخرین موردی که خوابم و زهر مارم کرد زلزله بود که البته دیگه واسمون عادی شده چون تقریباْ هرروز اتفاق میفته البته همیشه دم غروب میومد امروز بیخبر صبح اومد .

حالا هی دارم واسه خودم میچرخم و ذوق میکنم که تو خونه ام و فردا هم جمعست البته فردا رو دعوت شدیم آبگرم واسه ناهار یعنی باز از خواب خبری نیست.

چقدر دلم میخواد برم مسافرت همه گرفتارن نمیتونن بیان باهام .به یکی از دوستام گفتم هنوز خبر نداده .دلم میخواد برم شیراز.

برم یه فیلمی چیزی ببینم حداقل امروز و پای کامپیوتر نگذرونم 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/21ساعت 10:51  توسط aln00sh | 

امروز یکی از دوستام تماس گرفت و خبر داد که سه شنبه نمایش بزرگترین فرش ساحلی تو جزیره ی هرمزه.خیلی ذوق کردم هم به خاطر اینکه بالاخره جزیره ی هرمز و میبینم هم اینکه باید کار قشنگی باشه هم اینکه یه روز تعطیل با دوستا با هم باشیم خوش میگذره.هرکی این نزدیکیاست بیاد ضرر نمیکنه .چقدر الان اینجا هوا خوبه .من عاشق سفرای دریاییم.حالا درسته راه نزدیکه اما باز خیلی کیف داره مخصوصاً اگه با قایق برم.حالا تا سه شنبه میگذره مگه.خدا کنه بارون نیاد.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/14ساعت 14:52  توسط aln00sh |