![]() |
![]() |
|
| عــــــــروس جاودانــــــــی دریـــــــــا |
|
خونمون خیلی بزرگه.حال و سالن با یه دکور چوبی از هم جدا میشه.آشپزخونه نزدیک سالنه فک کنم.یه حیاط بزرگم داریم.یه در کوچیک تو حیاطه فک کنم باز میشه تو خونه بغلی.تو حیاطمون ۲تا قرقاول داریم.خوشگلن.داخل خونه یه کمی تاریکه ولی ازش خوشم میاد.من و شیمولی و مامانم تو خونه ایم.شب شده دیگه .مامانی با موهای دو گوشی و آرایشه .چه خوشگل شده.فک کنم ۲۴-۵ سالش باشه.خوشم میاد موهاش و اینجوری میبنده. حتماْمنتظره بابایی بیاد.بابایی میاد مامانی و بغل میکنه و مامانی غش غش میخنده .من و شیمولی هم دنبالشون بدو بدو میریم و جیغ و داد میکنیم.کیف میکنیم.مامانی اندازه ما کیف نمیکنه آخه شیمولی چند بار تو جمع گفته که بابایی مامانی و بغل میکنه و میندازش رو تخت مامانی شکمش بزرگه .پدی تو شکمشه .تو آشپزخونه داره غذا درست میکنه.منم دارم همون دوروبرا میپلکم یه دفه صدای جیغ مامانی میاد یه ظرف برنج و آب جوش از دستش میفته پایین.وااای شکمش عمو علی و خاله و سه تا بچه هاش چقدر میان خونمون.پیام خیلی از ما بزرگتره.هممون میریم تو حیاط بازی.خیلی کیف داره.چقدر میخندیم و جیغ و داد میکنیم .پسرش خوشگله.چشماش خیلی قشنگه.خیلی مهربونه.... ادامه داره... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/10/21ساعت 23:23 توسط aln00sh |
|
|
چقدر این چندروز که سرکار نبودم خوب بووود.درسته که همش درگیر خرید و خیاطی و آماده شدن واسه عروسی بودم ولی همینکه آزاد بودم خیلی کیف داشت. سمی عزیز و هم فرستادیم رفت سر خونه و زندگی جدیدش.عروس خوشگلی بود جشنشم خیلی خیلی خوب بود اینقدر خوب بود که از انگشتای پام تا موی سرم کوفتست فردا باید بشینم تمام جرئیات عروسی رو واسه آزی تعریف کنم.سوژه واسه خنده زیاد بود .فردا سر کار زود میگذره ------------------------- تو نیستی که ببینی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1387/10/07ساعت 23:2 توسط aln00sh |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 |
| پیوندها |
|
آست(روزمرگی) مامان حدیث(وخدایی که دراین نزدیکیست) امیر(حریق یادها) |
|
RSS
|